آره اينم طرز جديدشه
به خدا هشت تا ببخشيد
آخه اين مدتي كه نبودم مسافرت بودم
اصلا خوشم نمياد از مسافرت مامانم اينا هم گير ميدن ميگن بايد بياي
خوب منم يه جورايي مجبورم
راستي نتايج كنكور هم اومد من كه اصلا راضي نبودم بي خيال بابا گور باباش
كنكور سيخي چند؟؟؟
برو بچو نميبينم نكنه همشون مسافرتن؟
خوب اونم گذاشتم كنار(معتاد نبودما فكر بد نكنيد منظورم عشقمه كه ديگه نديدمش چسبيدم به يكي ديگه)
ايشالا سرحالو سلامت باشيد 


خوب اما عاشقانه ها:
تو هم دیدی که دیشب رد شد از خوابم
یک دنباله دار نورانی....
و من شیداتر از مجنون میان قصر می خواندم
همان شعری که می دانی!
تو را دیدم
میان ناز یک رویا
میان خنده ی باران
همان دلتنگ و عاشق وار
صدایت نازک الماس
دلت دریایی از احساس
پر از لبخند رویایی
پر از حس شکیبایی
ای آرزوی ناب من
بیا بازم به خواب من!
+ نوشته شده در پنجشنبه
1386/05/25ساعت 11:56 قبل از ظهر  توسط يكي كه عاشق بود
|
سلامی به زیبایی گلها
به گرمای تن خوتون
آری من دوباره آمدم با سری پر ز راز وتنی پر از سوز عشق
آره هنوز عشق به غز... 
راستی اونم امروز کنکور داشت خدا کنه خوب بده(منظورم کنکور هست منحرف)
امروز ۷ تیر بود و ای کاش............
امروز کنکور داشتم همتون برام دعا کنید
گلای من دوستتون دارم
کنکور خوبه خوب چیزیه
آسون بودو مزخرف مث همیشه
ایشالا همتون هر وقت بهش رسیدین راحت ردش کنید اگرم ردش کردین که دیگه بهتر 
طبق معمول
واما عاشقانه ها
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم
وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم
پر پروانه شکستن هنر انسان نيست
گر شکستيم ز غفلت من و مايي
نکنيم
يادمان باشد سر سجاده عشق
جز براي دل محبوب دعايي نکنيم
یادمان باشد اگر این دلمان بی کس
شد
طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم
یادمان باشد که دگر لیلی و مجنونی
نیست
به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک
کنیم
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بي سرو پايي
نکنيم...
حالا هم بنظريد
از حضور سبزتان خوبه
همن ميتشكرم ۸ تا
+ نوشته شده در پنجشنبه
1386/04/07ساعت 12:50 بعد از ظهر  توسط يكي كه عاشق بود
|
چشم بيمــــــار تو اى مى زده، بيمارم كرد حلقــــــــــــه گيسويت اى يار، گرفتارم كرد
سرو بستان نكويى، گل گلــزار جمال غمــــــــزه ناكرده، ز خوبان همه بيزارم كرد
همه مىزدگــــــان هوش خود از كف دادند ساغر از دست روانبخش تو، هشيارم كرد
چه كنم؟ شيفتـهام، سوختــــهام، غمزدهام عشــــــــوه ات، واله آن لعل گهر بارم كرد
عشق دلـــــدار چنان كـــــرد كه منصورمنش از ديـــــــــــــارم به در آورد و سر دارم كرد
عشقت از مـــــــدرسه و حلقه صوفى راندم بنده حلقــــــــــــه به گوش در خمّارم كرد
بــــــــــــاده از ساغرِ لبريز تو، جاويدم ساخت بوســـــه از خاك درت، محرم اسرارم كرد
+ نوشته شده در یکشنبه
1386/03/06ساعت 1:16 بعد از ظهر  توسط يكي كه عاشق بود
|
خدايا!
كار،كار توست.
تويي كه عشق ورزيدن را و دوست داشتن را در وجود انسان به وديعت نهاده اي،تويي كه اين نياز را آفريده اي و اين عطش را دامن زده اي !
اگر تو نمي خواستي كه ما دوست داشته باشيم و دوست داشته شويم بي ترديد گوهر و جوهر عاطفه را در وجود ما تعبيه نمي كردي و.... شايد آدمي را نيز-بي اين گوهر-نمي آفريدي.
اما...اما...ما آدميان در مصداق اشتباه مي كنيم،بي راهه مي رويم،سهل مي انگاريم،ساده مي پسنديم و عطشي را كه براي آبي زلال،آفريده شده است،به آبي آلوده مرتفع مي كنيم...و مرتفع نمي شود!...
آن عطش ،عطشي نيست كه با اين آبهاي آلوده خاموش شود و... باز ما مي مانيم و احساس كشنده ي سر در گمي و ياْس و بي پناهي.
من خودم وقتي بيانيه ي معطر گلها در هوا منتشر مي شود،به آنها دل مي بندم و بعد...وقتي ساعتي بعد پژمرده مي شوند،افسرده مي شوم.
مگر همين ديروز نبود كه من به اميد آب دل به جايي بستم و وقتي كه نزديكتر شدم،جز سراب نيافتم.(غ...راميگم)
خدايا!اين درد را به كه مي توان گفت جز تو كه:جز تو هيچ معشوقي اقناعمان نمي كند.جز در خانه ي تو هيچ دري به زدن و گشودن نمي ارزد.جز خانه ي تو،همه ي خانه ها بر ساحل باد بنيان شده است و جز زلال عشق تو هيچ آب نمايي عطش بي كران ما را فرو نمي نشاند.
خدايا!تو كه رقص فريبنده ي سراب را در پيش چشمهاي عطشناك طالب آب مي فهمي،تو بايد كاري بكني.
كـــــــــــــــــــار ،كار توست،خــــــــــــــــــــــــــــدايا!
+ نوشته شده در یکشنبه
1386/02/09ساعت 7:12 بعد از ظهر  توسط يكي كه عاشق بود
|
... جان الان غروب است هیچ کس در خانه نیست تقریبا تنها هستم باز هم به گوشه ی این اتاق پناه آورده ام باز هم فکر تو مرا آزار می دهد مثل این است که دستی قوی با نیرویی غیر انسانی همه ی وجود مرا در خود می فشارد حا ل عجیبی دارم پلک هایم داغ است این حرارت در همه ی بدن من وجود دارد امروز هم مثل روزهای دیگر گذشت و من در این انتظار کشنده باقی ماندم .
چه قدر زندگی سخت است ... عزیز چرا بیهوده سعی می کنی مرا از خوددور سازی . چرا مرا در میان این مردمی كه جز آزار دادن من هدف و مقصودی نداررند تنها گذاشته ای . من اینجا نمی مانم من از دست این غم به آغوش چه کسی پناه بیاورم به خدا من زندگی در میان بیابان در زیر آفتاب سوزان را به ماندن در اینجا ترجیح می دهم دیگر در آنجا کسی نیست من هم انسانی هستم شخصیتی دارم احساساتی دارم من یک بچه ی دو ساله نیستم من فقط در این دنیا تو رادارم فقط تو دوست من هستی ولی تو کجایی تو چرا از من دوری کرده ای
من به هیچ کس کاری ندارم با هیچ کس جز در مواقع احتیاج حرفی نمی زنم من جای کسی را تنگ نکرده ام من یک گنجه بیشتر ندارم و همیشه آنجا می نشینم و از جایم حرکت نمی کنم دل من خون است ... من در اینجا در میان این رذایل اخلاقی این دورویی ها و بدجنسی ها زندگی محنت باری دارم لااقل اگر تو بودی پیش تو می آمدم حالا کجا بروم ؟
این زندگی نیست این عذاب است ... تو را به خدا بیا نمی خواهد آنجا بمانی
من اینجا زیادی هستم یک آدم زیادی مثل میهمانی که زیادتر از حد معمول مزاحم صاحب خانه شود
... می بینی که چه گونه زندگی می کنم نمی خواهم مایه ی ناراحتی تو باشم من نمی خواهم سربار تو باشم ...بیا به خدا تو را ناراحت نخواهم کرد
بیا عزیز من ما هیچ چیز نمی خواهیم من به هیچ چیز جز تو احتیاج ندارم بیا مرا با مهربانی به روی سینه ات بفشار مرا ببوس مرا نوازش کن مدت هاست از همه چیز محرومم مدت هاست کسی با صميمیت صورت مرا نبوسیده به چشم من نگاه نکرده و حرف های مرا فریادهای مرا گوش نداده من تو را می خواهم ... عزیزم تو را به خدا و به آنچه که نزد تو مقدس است قسمت می دهم بيا من جز تو هیچ چیز نمی خواهم
...به حال من توجه داشته باش . من به تو احتیاج دارم .
تو را می بوسم
خداحافظ تو
+ نوشته شده در چهارشنبه
1386/01/29ساعت 7:56 بعد از ظهر  توسط يكي كه عاشق بود
|
...محبوبم این
اولین نامه ای است که برایت می نویسم . اکنون که در این اتاق خلوت به نوشتن این نامه مشغولم چیزی جز یک خستگی زیاد و رنج دهنده از آن همه ناراحتی ها در وجودم باقی نیست .
... می دانی چند روز است تو را ندیده ام . 65 روز درست65روز تمام است که وجود تو را در کنار خود احساس نمی کنم . صدای تو را نمی شنوم و نمی توانم مثل یک موجود خوشبخت خودم را در میان بازوان تو پنهان سازم. ... همین فکر برای رنج دادن من کافی ست تو نمی دانی از آن ساعت که از تو جدا شده ام تا به حال چه افکار تیره و غم انگیزی در مغزم رسوخ پیدا کرده . پیوسته فشار بغضی را در گلویم احساس می کنم میل دارم گریه کنم چهره ی تو یک لحظه هم از مقابل چشم من دور نمی شود تو را می بینم که با نگاه مهربان و پر از عشقت به روی من خیره شده ای و در آن حال قلبم با فشار دردناکی در سینه ام به تپش در می اید و گرمی اشک را بر گونه هایم احساس می کنم .... من نمی توانم خودم را با این فکر تسلی دهم که چندروز دیگر تو را می بینم ... نه ... غم من برای یک روز و دو روز نیست . اصولا من به این موضوع از نظر کمیت فکر نمی کنم کیفیت آن برای من غم آور است . من نمی توانم از تو دور باشم . دوری از تو مرا رنج می دهد حال چه فرق می کند اگر این دوری دو روز یا صد سال باشد .
...من برای خوشبخت بودن به وجود تو احتیاج دارم من تو را با هیجان یک عشق مقدس و پاکی دوست دارم . عشقی که تصور نمی کنم در دنیا نظیری داشته باشد ....چه فایده دارد اگر یک بار دیگر به تو بگویم که تو را می پرستم تو را به راستی می پرستم مگر تو خود این را نمی دانی ؟ ...به من بگو با تنهایی چه می کنی برای من بنویس غذا چه می خوری و برنامه زندگی ات چیست . ...من دیگر هرگز از تو جدا نمی شوم این آخرین بار است من تنهایی را دوست ندارم . زندگی من با عشق تو توام شده و وجود توست که سیاه و تاریک می شود نمی خواهم نامه ام را تمام کنم من نمی خواهم این آخرین وسیله ای را که برای تسکین دردهای خود در دست دارم ازدست بدهم . ... برای من نامه بنویس آن قدر بنویس که خسته بشوم هر روز بنویس این آرزوی من است و تو اگر مرا دوست داشته باشی به آرزوی من توجه خواهی کرد . ....بوسه های مشتاقانه ی مرا بپذیر .
به امید دیدار
+ نوشته شده در یکشنبه
1386/01/26ساعت 8:4 بعد از ظهر  توسط يكي كه عاشق بود
|
وقتي رفتي باز هوا بد شد
روزگار از بدي بدتر شد
وقتي رفتي آسمون تر شد
گريه ابرابدتر شد
وقتي رفتي باز هوا بد شد
روزگار از بدي بدتر شد
وقتي رفتي آسمون تر شد
گريه ابرابدتر شد
گلا پژمردن
واي گلا مردن
شاخه هاشون زير پا خم شد
ابرا باريدن
دلا پوسيدن
قفس قناري تنگتر شد
وقتي رفتي باز هوا بد شد
روزگار از بدي بدتر شد
وقتي رفتي آسمون تر شد
گريه ابرابدتر شد
اين دلم مرده
دستمو خونده
صبح تا شب بهونه آورده
بي خبر مونده
از همه رونده
قاصدك خبر نياورده
وقتي رفتي باز هوا بد شد
روزگار از بدي بدتر شد
وقتي رفتي آسمون تر شد
گريه ابرابدتر شد
اري آن روز شنبه بود
همان لحظه را مي گويم در لحظه اي كه به چشمان من خيره شدي
نگاهي همراه باترديد ترديد وبراي من امــــــــــــــــــــــــــــيد
آن لحظه و روز كه آخرين لحظه ديدارمان هم بود من اميد داشتم به دوباره ديدنت و اكنون نيز از اميد سرشارم
اي ...
+ نوشته شده در یکشنبه
1386/01/19ساعت 9:16 قبل از ظهر  توسط يكي كه عاشق بود
|
در اخرين لحظه ديدار به
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان اسمان قلبم
با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توان را
از من مي ربود بر لبانت
زينت بست.
و به ارامي از من فاصله
گرفتي بي هيچ كلامي.
من خاموش به تو نگاه می كردم
و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت
نحيف لحظه اي فقط لحظه اي مي انديشيد كه
اسمان بهاري يعني ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهاني
و اين جمله ،جمله اي
بود بدتر از هر خواهش
براي ماندن و تمنايي
بود براي با او بودن....
+ نوشته شده در یکشنبه
1386/01/19ساعت 9:5 قبل از ظهر  توسط يكي كه عاشق بود
|
+ نوشته شده در جمعه
1386/01/10ساعت 11:26 قبل از ظهر  توسط يكي كه عاشق بود
|
تنها چیزی که در دنیا به توافق نیازی ندارد ، دوست داشتن است. من شما را دوست دارم ولی شاید شما این را نخواهید ... آري دوستت دارم
+ نوشته شده در پنجشنبه
1386/01/09ساعت 8:21 بعد از ظهر  توسط يكي كه عاشق بود
|
شبا همش به ميخونه ميرم من
سراغ مي و پيمونه ميرم مـــن
تو اين ميخونه ها خسته ي دردم
به دنبال دل خودم مــــــــــيگردم
تو اين ميخونه ها خسته ي دردم
به دنبال دل خودم مــــــــــيگردم
دلم گم شده پيداش ميكنم مــن
اگه عاشقته واي به حالــــــش
رسواش ميكنم مــــــــــــــــــــن
واي به حالـــــــــــــــــــــــــــــش
رسواش ميكنم مــــــــــــــــــــن
يه روز خيمه زدي تو سر نوشــتم
منم از عاشقيم واست نوشـــتم
گمون كردي هنوز پر شر و شورم
هنوز عاشقم و خيلي صـــــــبورم
شبا همش به ميخونه ميرم مـــن
سراغ مي و پيمونه ميرم مــــــن
تو اين ميخونه ها خسته ي دردم
به دنبال دل خودم ميگردم
دلم گم شده پيداش ميكنم مــن
اگه عاشقته واي به حالــــــش
رسواش ميكنم مــــــــــــــــــــن
تو كه قدر وفامو ندونســـــــــتي
ميشد يه رنگ بموني نتونـستي
گمون نكن تو دستات يه اسيرم
ديگه قلبمو از تو پس ميــــــگيرم
شبا همش به ميخونه ميرم من
سراغ مي و پيمونه ميرم مـــــن
تو اين ميخونه ها خسته ي دردم
به دنبال دل خودم ميــــــــــگردم
دلم گم شده پيداش ميكنم مــن
اگه عاشقته واي به حالـــــــــش
رسواش ميكنم مــــــــــــــــــــن
دلم گم شده پيداش ميكنم مــن
اگه عاشقته واي به حالــــــش
رسواش ميكنم مــــــــــــــــــــن
دلم گم شده پيداش ميكنم مــن
اگه عاشقته واي به حالــــــش
رسواش ميكنم مــــــــــــــــــــن
دلم گم شده پيداش ميكنم مــن
اگه عاشقته واي به حالــــــش
رسواش ميكنم مــــــــــــــــــــن
+ نوشته شده در شنبه
1386/01/04ساعت 5:53 بعد از ظهر  توسط يكي كه عاشق بود
|
يك غزل يك غزل سوخته تقديم به تو
چشمها چشم به در دوخته تقديم به تو
چكنم بهتر از اين هيچ ندارم اي دوست
دلم اين شمع بر افروخته تقديم به تو
تقديم به بهترين يعني ...
+ نوشته شده در شنبه
1386/01/04ساعت 5:28 بعد از ظهر  توسط يكي كه عاشق بود
|
عشق یعنی مستی و دیوانگی
عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ای با چشم تر
عشق یعنی سربه دارآویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی درجهان رسواشدن
عشق یعنی مست و بی پروا شدن
عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی انتظار و انتظار
عشق یعنی هرچه بینی عکس یار
عشق یعنی دیده بردردوختن
عشق یعنی در فراقش سوختن
عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی شاعری دلسوخته
عشق یعنی آتشی افروخته
عشق یعنی باگلی گفتن سخن
عشق یعنی خون لاله بر چمن
عشق یعنی شعله برخرمن زدن
عشق یعنی رسم دل برهم زدن
عشق یعنی یک تیمم یک نماز
عشق یعنی عالمی راز و نیاز
عشق یعنی با پرستو پر زدن
عشق یعنی آب بر آذر زدن
عشق یعنی چون محمد پا به راه
عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه
عشق یعنی بیستون کندن به دست
عشق یعنی زاهد اما بت پرست
عشق یعنی همچو من شیدا شدن
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی یک شقایق غرق خون
عشق یعنی درد ومحنت در درون
عشق یعنی یک تبلور یک سرود
عشق یعنی یک سلام و یک درو
+ نوشته شده در سه شنبه
1385/12/29ساعت 10:46 قبل از ظهر  توسط يكي كه عاشق بود
|
در خواب ناز بودم شبي ديدم كسي در مي زند در را گشود مروي او ديدم غم است در ميزند
اي دوستان بي وفا از غم بياموزيد وفا غم با همه بيگاگي هر شب به من سر ميزند غم هم اگر تركم كند تنهاي تنها ميشوم
+ نوشته شده در دوشنبه
1385/12/21ساعت 7:31 بعد از ظهر  توسط يكي كه عاشق بود
|
نگو طفلي دل سپرده يه نفر دلش رو برد هاو چون عاشق قلبش تا به حال از غم نمرده ميدوني زندگي سخته بار حرف زور زياده كسي برده كه قلبش رو به دست غم نداده نگو طفلكي منم من من شهامتم زياده هيچكسي هنوز تو دنيا مثل من كه دل نداده نه
دل نداده من از پايان ميترسيدم و آغاز كردم
+ نوشته شده در دوشنبه
1385/12/21ساعت 7:28 بعد از ظهر  توسط يكي كه عاشق بود
|
من براي تو ميخونم هنوز از اينور ديوار هر جاي گريه كه هستي خاطره هاتو نگه دار تو نميدوني عزيزم حال روزگار مارو توي ذهن اينه بشمار تك تك حادثه ها رو خورشيدو از ما گرفتن شكر شب ستاره پيداست از نگاه ما جرقه صد تا فانوس يه روياست من براي تو ميخونم بهترين ترانه ها رو دل ديوارو بلرزون تازه كن خلوت ما رو هم غصه بخون با من تو اين قفس بيمرز لعنت به چراغ سرخ لعنت به چراغ سبز
+ نوشته شده در دوشنبه
1385/12/21ساعت 7:21 بعد از ظهر  توسط يكي كه عاشق بود
|
اگر مي داني در اين جهان كسي هست كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند وصداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد ، مهم نيست كه او مال تو باشد ، مهم اين است كه فقط باشد : زندگي كند ، نفس بكشد و لذّت ببرد
+ نوشته شده در دوشنبه
1385/12/21ساعت 7:8 بعد از ظهر  توسط يكي كه عاشق بود
|
زندگی شهد گل است اما زنبور زمان می خوردش پس انچه می ماند عسل خا طره هاست ...
+ نوشته شده در دوشنبه
1385/12/21ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط يكي كه عاشق بود
|
............................................
...........................................
.........................................
.......................................
.....
......
..... راضي نشو كه عشقمو دور كني نور باشي و شب منو بي نور كني
راضي مشو عشقي كه نزديك شده واسم بياي از دل من دور كني
دلت مياد كه عشق من بميره؟
+ نوشته شده در دوشنبه
1385/12/21ساعت 1:1 بعد از ظهر  توسط يكي كه عاشق بود
|
صداي اذون مياد مي پيچه تو نفس ساده صبح سر ميذارم روي سجاده صبح با خدا حرف ميزنم با خدا كه موج نورش تو لحظه ها مياد به او ميگم .............
اون به محراب يقينم ميبره به سرا پرده دينم ميبره
او تسلاي وجود
سر هر بود و نبود
به شكوه لحظه هاي بهترينم مي بره
سر به سجدش ميذارم تا ببينم واسه رفتن تن من يه خواهشه
دوستت دارم ...
+ نوشته شده در دوشنبه
1385/12/21ساعت 12:52 بعد از ظهر  توسط يكي كه عاشق بود
|